تبليغاتX
مغولستان خارجی

مغولستان خارجی

روزهایی که حرفی نیست ، در مغولستان خارجی...

یک. دنیا خیلی کوچک است. حتی خیلی کوچک تر.

دو. حریم خصوصی زمانی مفهوم دارد که قضاوتی وجود نداشته باشد. نه اینکه اخبار و اعمال آدم ها از هم پنهان بماند. چه که این روزها اخبار از هیچ کسی پنهان نمیماند. حتی گاهی آدم آگاهانه ماجراها را برای آدمهای دور و نزدیک تعریف میکند. حتی با تعریف کردن هم حریم شخصی آدم آسیب نمیبیند. آنجا که آدمها شروع میکنند به درست، غلط، خوب، بد کردن اعمالت و در عین حال نسخه پیچیدن؛ آنجاست که حریمت پاره شده است. این قضاوتگری در خون ما نیست. آن را می آموزیم. مثال بارزش من و مادرم. من بسیار تمرین کردم که قضاوت گر نباشم و حالا به گمانم نیستم. مادرم از طرفی خوب شد قاضی نشد. همه را اعدام میکرد از دم. 

سه. تا دیروز خیلی حرف برای گفتن داشتم. امروز و همین حالا چیزی به ذهنم نمی آید.

چهار. در 3 روز گذشته بسیار از دست خودم ترسیده و در عین حال لرزیده ام. چرا که دوباره پرخاشگر و خشمگین شده ام. از خودِ خشمگینم بسی می هراسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:27  توسط پردیس  | 

امروز قرار است بروم یک جایی که اصلا دوست ندارم بروم. بلایند دیت است.

اصلا یک اینرسی عجیبی دارم نسبت به اینجور جاها. یک جور ترس؛ شاید ترس از مواجهه. ترس عجیبی که یک آدم قبل از ویران شدنش دارد شاید. اصلا احساس امنیت نمیکنم در این جور رابطه ها. احساس میکنم قرار است آسیب ببینم. قرار است بد جوری مجروح شوم و این بودنم را اساسا دچار خدچه میکند. و من میترسم که نابود شوم. 

اینجوریست که کلا در رابطه با من، طرف باید به شدت صبور باشد. یک جور بدی لاک پشت وارم که جان طرف احتمالا به لبش میرسد. تصمیم گرفته ام این هشدار را بی ملاحظه بیان کنم از این به بعد. 

حالا برویم ببینیم چه میشود.

حس خوبی ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:26  توسط پردیس  | 

انگار چند روز پیش بود که بعد از مدتها آمدم اینجا یه سه چهار تا وبلاگ منتخب (!) خویش را باز کردم بلکه آنهایی که نوشتنشان را دوست دارم -و از قضا کم هم مینویسند- مطلب جدیدی هوا کرده اند ؛ که دیدم بله! پنجره از اول که کشفش کردم از آنهایی بود که نه تنها از روی هم ذات پنداری (که اساسا روی من خیلی کارساز است- حالا تعریف میکنم) که از روی قلم بسیار تاثیر گذار نویسنده اش؛ سریعا رفت در لیست فیوریتها. این لینکی که ازش گذاشتم برایتان، در یک بعد از ظهر بهاری گرم، شانه های من را لرزاند. اشکهایم جاری شدند. در حالی که اصلا از آن لحظه انتظار گریه نداشتم. نوشته ی بیتا چنان خنجری در قلبم فرو کرد که به گریه افتادم. 

شاید وقتی بخوانید بگویید این دختره دیوانه است! این کجایش گریه دارد؟ 

من گریه کردم چون آن لحظه ی ناامیدی، آن لحظه ای که باور میکنی نمی شود، معجزه ای رخ میدهد. حداقل آن چیزی که بیتا به من گفت این بود. آن لحظه که من در قهقرای ناامیدی- آن جایی که خودت هم باورت میشود تمام شد و خوشحالانه و در عین حال مستاصل، همه چیز را پذیرفته ای- یک نور باریک امیدواری خودش را پرت میکند روی زمین.


حالا در راستای مبحث شیرین جوزدگی ام -که گاهی خودم را هم به تعجب وا میدارد- باید بگویم من زیاد از شغلم متنفر نیستم! یعنی آن قدرها که گاهی خودم فکر میکنم غلیظ نیست این حس تنفر. درست است که  دو یا سه سال پیش من را تا مرز دیوانگی برد، ولی امروز یک جور نرم و نوکی با هم دوست شده ایم. یعنی میخواهم بگویم از حد "تحمل" هم فراتر رفته ایم. بله. به جرات میتوانم بگوییم من و شغلم الان دوستهای خوبی شده ایم. حالا این جوزدگی چه ربطی داشت به این همه که من گفتم؟ ربطش اینجاست: هر چیزی (دقیقا چیز!) که با پزشکی، پیرا پزشکی و کلا علوم تجربی مرتبط باشد من را هیجانی میکند. مثلا الان یک سوال از من در مورد چه میدانم بیماری های قلبی بپرسی، من که کم نمی آورم، جواب میدهم. ماسمالی هم نمیکنم ها! قشنگ به کاری که به من مربوط نیست، مربوط میشوم! یک جور حال به هم زنی اصلا! انقدر که من خوره ی علوم پایه ی پزشکی هستم. در همین راستا هر نوشته، مطلب، فیلم، سریال و یا هر کوفت دیگری در این رابطه باشد، من را مجذوب خودش میکند و سریعا با هم پسر خاله میشویم. از همین جاست که من نویسنده ی وبلاگ پنجره را که تا به حال ندیده ام پسرخاله وار "بیتا" صدا میکنم و از همین جاست که مثلا "هاوس" را به هر سریال دیگری ترجیح میدهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:5  توسط پردیس  | 

صداهای ماندگار زندگی ام همگی را بخاطر می آورم ولی نه به تنهایی. هر کدام همراه شده اند با مکانی. هرکدام رنگ خودشان را دارند. و هرکدام حس غریب و مخصوص خودشان. حسی که اشتراکش شاید چشمهای خیس من باشد.  

شاید اگر اینها نبودند محکم ترین بند های من؛ که من را ساخته اند ؛ آن چه که منم؛ حالا دیگر جور دیگری بودند.

شکایتی نیست اما همین ها باعث شدند که من بیشتر از هرکس دیگری خیال کنم که تنها هستم در این وادی. که هیچ کسی مثل من همه ی این حرف های خوب را باور نکرد. همه تنها شنیدند، شاید لبخندی زدند؛ و رفتند. اما من... با تمام گوشت و پوست و استخوانم باورم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 18:51  توسط پردیس  | 

1-در آستانه ی عرصه ی تازه ای از زندگانی بسی بورینگ خویش ایستاده ام و همچنان نگران به افق ها مینگرم. بله و اینا. کلا "در آستانه" و "نگران" را به هر جمله ای که میگویم میتوان اضافه کرد. این دو تا حس و حال دائم من اند. خوب طبعا بهشان عادت هم کرده ام تا اندازه ای البته. روزگاری اگر برسد که نگرانی ها مرا رها کنند، شاید روزگاری باشد که به چیزهایی تازه فکر کنم. چیزهایی که این همه استرس و نگرانی مرا از آنها عقب تر نگه داشته همیشه. از آدمها. که هنوز درک درستی ازشان ندارم. هنوز حد و مرز خودم را حول آدمها گم میکنم. مثل بچه ها که ثانیه ای با هم دوست اند؛ دقیقه بعد یادشان می رود. یک جورهایی حول بعضی آدمها حالت هنگ اور دارم. نه همه شان. مثلا با خیلی ها نمی توانم آی کانتکت بر قرار کنم. نمی دانم چه ام میشود. این چشم توی حدقه هی میچرخد و بازی در می آورد. نمیدانم چه ام میشود.

2-بسیار بسی حرف دارم. هزار تا اتفاق میافد در طی روز که من میخواهم بنویسمشان (یعنی کلا بگویمشان. بنویسم به مصابه ی بیان.) و نمیشود. قلم نیست. کاغذ نیست. گوش نیست. تازگی گوشی موبایلم وسیله ی خوبی شده. گاهی، هر از گاهی در حین اینکه کلمات توی مغزم جاری میشوند، میآورمشان در ورد داکیومت گوشیم. این هم از تکنولوژِی.

3- آخر چرا من را به حال خودم رها نمیکنند. بابا بگذارید من بروم پی کار خودم. والا من به درد شما و این روزگارتان نمیخورم. خودتان هم به دردش نمیخورید اینقدر که چرند و مزخرف است. چه رسد به من. اصلا دیگر طاقتم طاق شده. یک جورهایی بریده ام. و در عین حال بهش عادت هم کرده ام. جوری که کرخ شده ام و گاهی نمیفهمم چه بلایی بر سرم می آید. دیروز داشتم به یک خانم شست و چند ساله میگفتم ( درد دل میکردم!) که بابا جان من به چه زبانی بگویم خسته شدم. زندگی خصوصی هر کسی به خودش مربوط است. آخه این یعنی چه که من یک انگشتر با علامت "هیپی" ها میاندازم؛ بعد تو میآیی به من میگویی " خبریه؟"؟؟؟

آخر من به تو چی بگویم؟ نه. راستی شش سال این خضعبلات را تحمل کردن کافی نبود برای من؟ بکنید این ریشه ی پوسیده ی خاله زنک بازی را. به خدا هیچ کس از بی شوهری نمرده. شوهر بهترین چیز عالم است اصلا. ولی گاهی بعضی آدم ها اونجوری که شما هستید نیستند. بفهمید لطفا!

4- کلا گاهی استفراغ روانی آدم را راحت میکند. فریضه ی خوبی ست گاهی این استفراغ!

5- WiFi هورا! هورا WiFi!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:2  توسط پردیس  | 

1-اصولا و کلا آدم آویزونی هستم. برای کسی که با این سن منتظر مادرش است که با هم کوه بروند لفظی بهتر و رساتر و شیوا تر از "آویزون" ندارم. این آویزونی اما آدم را خسته میکند. قوائدی دارد که باید رعایت کنی. مثلا حد آویزونی ات را بشناسی که زیاده نشود و طرف را خسته کند. عکس العمل های خاصی را که دیتکت کردی باید پا پس یکشی. که یعنی خیال نکن ها؛ من خودم کلی مستقل هستم. در حالی که نیستی. عمرا اگر باشی. ولی برای جلوگیری از سو استفاده از این وابستگی بیمار گونه و ایضا بی کس و کاری، باید خودت را جور دیگری نشان دهی و خب این آدم را خسته میکند دیگر.

2-امروز به این نتیجه رسیدم که اگرچه در تنبلی روی دست من جنبده ای یافت نشود، ولی بیکاری را تاب نمی آورم. اصلا استرس گرفته ام این مدت. هی فکر میکنم کاری هست که باید انجام دهم و یادم رفته و الان است که دودمانم به باد رود. این جور آدمی ام! نه اینکه حالا خیلی بی کار و بی عار باشم ها، نه. ولی حساب کنید کسی که "تو دو لیست" مبایلش از روزانه 8 تا به 2 تا برسد. خب یک جورهایی سنگین است برایم.

3-یک روزی، یک جایی، اگر عمری بود خواهم نوشت از "سرنوشت". بله، همین خود سرنوشت. یا بهتر بگویم "قسمت". که چطور بازی ها دارد. اینکه میگویم همان نهایت خاله زنکی اش است؛ ولی باور کنید واقعیت دارد. من خودم به چشم دیده ام؛ این که آدم ها به هم نمیرسند. الکی نیست. حساب کتاب دارد. دست های خونین "قسمت" را می توان در جای جای داستان پیدا کرد. و اینکه ما مهتومیم (من دیکته ام از بچگی ضعیف بود. درست نوشتم؟) به پذیرفتن این دستهای خونین. اینش درد دارد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 17:56  توسط پردیس  | 

چی میشود که اینجوری جایمان عوض میشود؟ به راستی؟ هان؟

ما یک درسی داریم (بازم؟؟) که اسمش شده درمان جامع. یعنی باید بگردیم بگردیم از میان مریض ها یک دانه خوبش را جدا کنیم و هر دردی دارد دوا کنیم.

 حالا میگویم. ولی پیش خودتان تصور کنید که آدم دارد به نمونه هایش نگاه میکند. انگار مریض ها آدم نیستند. اصلا اشتباه نکنید. آنها نمونه های آزمایشگاهی ما هستند و در این لحظه من حالم از خودم به هم میخورد.

این وسط حالا هیچ کس نمی داند که مرحله ی بعدی چیست و اصلا ما قرار است چه غلطی بکنیم. مهم هم نیست. مهم این است که کی بود که ما ماهیتمان را یادمان رفت؟ کدام نیاز اصلیمان براورده نشد که این طور در خیابان ها به جان هم افتادیم؟ یعنی میخواهم از جامعه ی کوچک دانشکده ی خودمان با این وضع ضد بشری اش به جامعه ی بزرگتر نگاه کنم.  به راستی چه شد که این طور شد؟ که این طور ما در خیابانها همدیگر را دریدیم. سر پول تاکسی. سر ترافیک. سر حق رای. سر صف تئاتر ( فرهنگی ترین محصول ممکن که طبعا آدمهای فرهنگی پی اش هستند. نه؟).

چه اتفاقی افتاد که ما روزی از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم از همه و بیشتر از خودمان متنفر باشیم. 

این ها را که میگویم دلم میخواهد بروم در تختم و هیچ وقت بیرون نیایم. دیگر دلم میخواهد کار درمانی را رها کنم، چون فکر میکنم هر چقدر هم حسن نیت داشته باشم باز هم فایده ندارد. دیگر هیچ وقت، هیچ کسی به من اعتماد نخواهد کرد. همه فکر میکنند هر اشتباهی عمدیست. هر حرف راستی دروغ است. هر لبخندی فکری پشتش است. 

تا امروز من هم فکر میکردم که نیست. ولی مثل اینکه هست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:18  توسط پردیس  | 

این هم تمام شد.

تمام تمام که نه ولی خب تا یک جاهای خوبی تمام شد. مانده ام از این به بعدش چه میشود. نمیدانم. فعلا زیاد هم به صرافتش نیفتاده ام بدانم. یک جورهایی به آنها که میدانند غبطه میخورم ولی. کمی . نه زیاد. 

از وقتی که تمام شد و آمدم خانه یک جور انگل واری شده ام.

اتاق: خرابی های جنگ جهانی هشتم هم در برابرش، گرد و خاکی بیش نیستند. 

خودم: بوی گند گرفته ام. ابروها در حد سیبیل بابایم، پرپشت. آهان! تا یادم نرفته سیبیل هم دارم الان. یک جور لَختی هستم این چند روز و هیچ هم گله مند نیستم! اصلا من میتوانم اینجوری، کرخ، هزار پانصد و شصت سال زندگی کنم. انقدر که من تنبلی را عاشقانه دوست دارم.

پیش خودم تصمیم گرفته بودم بروم باشگاه ثبت نام کنم. چربی ها دارند زیادی بولد میشوند! ولی خوب فعلا حسش نیست. دوست دارم ولو بیفتم روی تخت. خیره شوم به سقف و به هیچ آینده و گذشته ی کوفتی فکر نکنم.

مغزم خسته است.

مغزم درد میکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:7  توسط پردیس  | 

چند روزی است که پیش خودم فکر میکنم یک غربزده ی بی خاصیت شده ام. هر چیزی میبینم که به مرادم نیست سریع عکس العملم اینجوری میشود:" ولی خوب اونجا اینجوری نی..." یا "سوئدی ها فیلان و آلمانی ها فیلان تر!" خودم این جوری بودنم را دوست ندارم. نمیگویم این جوری نبودم ها از همان اول اولش هم کلا آهنگ فارسی گوش نمیدادم هیچوقت و همه ی قهرمانهای داستانی ام آمریکایی بودند. ولی خوب هر چه میگذرد بدتر می شوم هی. فکر میکنم به خاطر این است که هیچ جوابی ندارم. پیش خودم دنبال هر راه حلی میگردم به بن بست میرسد. برای همین هم فکر میکنم "آنها" آدم های بهتری هستند از "ما". نه همه شان ولی خوب اکثرشان. چند وقتی ست فکر میکنم ما از اولش اشتباه آمدیم. یک کمی برمیگردد به تاریخ پرفراز و نشیبمان ولی به گمانم بیشتر به شخصیت نابالغمان برمیگردد. تک تکمان را میگویم. نمیخواهم حکم کلی صادر کنم ولی به گمانم راهی طولانی باقی ست تا "این وطن، وطن شود."

در همین راستا هی چند وقتی ست این ور و آن ور میخوانم که دوستان مهاجرم چقدر گله میکنند از غمی که توی دلشان خانه کرده. که درست است که اینجا نیستند و لی باز هم هیچ چیز خوشحالشان نمیکند و همچین غم دارند. و من پیش خودم تعجب میکنم که چطور ممکن است که آدمی که این همه را از سر گذرانده "غم" نداشته باشد. کی میرسد که ما باورمان شود که ما مثل اروپایی ها و آمریکایی ها هیچ وقت "خوشحال" نخواهیم شد. آنها هم اگر جای ما بودند هیچ وقت دیگر "خوشحال" نمیشدند. این غم مادر مرده را ما از زمان تولد داریم با خودمان. مثلا همین من. من در تابستانی به دنیا آمدم که درش نیمی از دوستان مادرم اع دام شده بودند. بعد طبیعتا مادرم خیلی خوشحال نبود آن موقع!

یا مثلا کسی که هموطنش در میان دستانش جان میدهد، دیگر هیچ وقت خوشحال نخواهد شد.

یا دوباره همین خود من. من از وقتی که آن فیلم کذایی را دیدم که یکی توش دادمیزد"ندا نرو، ندا بمون" دیگر خوشحال نشدم از ته دل. خوب نمیشود دیگر یک چیزهایی را باید قبول کرد.

پس توصیه ی خواهرانه من به شما - بله؛ خود شما- که به دنبال علت غم میگردی؛ این است که نگرد خواهر من... نگرد... فقط بدان که هیچ بد نیست. 

آدمها با رنج ها و غم هاست که بزرگ میشوند. 

الهی آمین...



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:19  توسط پردیس  | 

1- در زندگی زخمهایی ست...بله ، زخم هایی ست که دقیقا مثل خوره روح آدم را میخورد. می خورد و تحلیل میبرد. زخمهایی که هیچ وقت خوب نمی شوند. و مثل یک کوله بار سنگین بر روی دوشت میمانند تا زمانی که بمیری و بر زمینش بگذاری.

آری ... در زندگی زخمهایی ست. از جنس زخمهایی وطنی و نژادی. از جنس زخمهای جنسیتی. از جنس آپارتاید. از جنس جان دادن دوستی در میان دستانت. از جنس خاک کردن عزیزی در میانه ی شب. از جنس دویدن و دویدن و نرسیدن. آخ...

در زندگی زخم ها...

2- من از قحطی و گرسنگی و فقر و خشونت و ... میترسم. این را هم به ترسهایم اضافه کن. 

خوب شد؟ راحت شدی حالا؟؟

3- هر چه بیشتر بدتر میشود، من بیشتر از رفتن پشیمان میشوم!

4- دلم میخواهد بگویم از بلاگ هایی که کشف میکنم و میخوانمشان و لذت میبرم. اصلا حظ میکنم. عشق میکنم. میبینم هم نسلانی دارم که حرف من را میزنند. مثل من فکر میکنند. دردشان مشترک است با من. این خودش آدم را امیدوار میکند. که مثلا شاید یکی هم اینجا را میخواند و پیش خودش مثل من خوشحال میشود. توی قلبش گرم میشود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:13  توسط پردیس  |